مبارک باشه

دیشب عروسی دعوت بودیم با کلی سلام و صلوات بالاخره ساعت 7/5 تصمیمم رو برای آماده شدن و رفتن به عروسی قطعی کردم و پا شدم، البته تصمیم که داشتم برم ولی تنبلی اجازه نمیداد پاشم آماده شم !عروسی یکی از اقوال دور پدری بود،من خیلی اهل رفت و آمد نیستم و چون این عزیزان دل توی یه شهر دیگه زندگی میکنن دیگه بدتر!یعنی من در کل زندگانیم فقط یه بار دیده بودمشون !ولی بر عکس من خواهرم تا دلتون بخواد اهل رفت و امد و مهمون بازیه این عزیزانی که من کلن یه بار دیدمشون هزار بار دیدتشون یعنی هر از چند وقت یه باری که مامان اینا میرن به اقوام سر بزنن خواهر من هم میره و میبینتشون!اینا رو گفتم که به اینجای ماجرا برسم که من هی تو کمدم گشتم و گشتم و گشتم تا رسیدم به پیراهن بلند، پیراهن کوتاه، کت شلوار همه رو امتحان کردم بعد چشمم افتاد به یه کت دامن!دیدم کت دامن از همه چی بهتره اونو پوشیدم هم پوشیده بود بخاطر اینکه خانوم و آقا مختلط بودن و احساس راحتی که میتونست با این لباس بهم دست بده هم اینکه راحت بود دیگه نمیخواست مدام حواسم به لباسم باشه خلاصه پوشیدم و رفتیم یه ساعت گذشت هی مامانم هر خانمی رد میشد میگفت این خواهر عروسه!

خلاصه یه مدتی گذشت و کسی نیومد سرمیزمون با خودم فک کردم که خواهرای عروس تموم شدن تو همین فکرا بودم که یه دو تا دختر هم سن و سال خودم اومدن سر میز و شروع به احوال پرسی و دست دادن کردن حالا من به هر دوشون گفتم تبریک میگم فک کردم اینام خواهرای عروسن!من کلن خیلی به چهره ها دقت نمیکنم بنابراین به چهره این دو هم نیگا نکردم تا اینکه اینا رفتن از روی میزمون، مامانم میگه تو چرا به اینا میگی مبارک باشه؟ گفتم پس چی بگم نا سلامتی خواهر عروسن دیگه! با حرص میگه نخیر این دو تا دیگه خواهرای عروس نبودن خواستگارای توانتعجب همین چند ماه پیش! واضحه که من با روح خودم درگیر شدم نیشخند از وقتی هم برگشتیم نمیدونم مامانم چرا هی میگه مبارک باشه هیپنوتیزم

/ 1 نظر / 8 بازدید
اسکارلت

مبارک باشهههههه به سلامتیییییییییییی[خجالت][نیشخند]مامان تو هم مثل مامان منه خدایی. بیشتر بنویس دلمون پوسید